۱۳۹۱ شهریور ۷, سه‌شنبه

فلسطین، آرمان من است!

در خبرهای امروز قاضی پرونده رسیدگی به قتل «راشل کوری» (1) با اعلام بی گناهی دولت اسرائیل در رابطه با شکایت والدین وی، استدلال کرده است که او کشته شد چون "او فاصله‌اش را با منطقه حفظ نکرد." (2)
می توان این اظهار نظر قاضی را این گونه تعبیر کرد که اگر می خواهید تن تان زیر بیل و چرخ های غول پیکر بولدزرهای «کترپیلار» خرد نشود، بهتر است فاصله خود را با «فلسطین» حفظ کنید! اگر می خواهید ضربه با خشاب تفنگ اتوماتیک آمریکایی فک و بینی تان را خرد نکند (3) بهتر است فاصله خود را با «فلسطین» حفظ کنید! و یا به عبارت دیگر اگر جان تان را دوست دارید بهتر است فاصله خود را با «فلسطین» حفظ کنید!
اما اگر فاصله ای امن را با «فلسطین» حفظ نکردید و حادثه ای همچون آنچه روزانه جان فلسطینی ها را تهدید می کنید برای تان اتفاق افتاد، دولت اسرائیل جوابگو نیست و مقصر خودتان هستد. چون از این اتفاق ها آنجا زیاد می افتد.

البته این حرف ها را امروز همه جا می توان شنید، تا جایی که حتی فعالین به اصطلاح «آزادی خواه» و «لیبرال» (بخوانید نئولیبرال) اپوزوسیون ایرانی هم دائما می گویند اگر می خواهیم «منافع ملی» مان را به خطر نیندازیم باید از «مسئله فلسطین» دوری کنیم.
ظاهراً «وضعیت موجود» مصر است تا محدوده ای را حتی به بهای گزاف خون انسان‌های آزاده ای چون «راشل کوری» بر همگان تحمیل کند؛ محدوده «فلسطین». از این رو دقیقاً به دلیل همین اهمیت موضوع، باید به جای پذیرفتن این محدوده و حمایت از آن، «فلسطین» را فریاد زد.

راشل کوری در مصاحبه ای گفته بود "احساس می‌کنم که شاهد نابودی سیستماتیک توانایی مردم برای بقا هستم. گاهی اوقات هنگام شام خوردن با مردم هستم و حس می‌کنم که انبوهی از تجهیزات نظامی اطراف ماست و قصد نابودی مردمی را دارند که با آنها در حال صرف شام هستم." (4)

به نظر می رسد آن چه سبب شد تا «راشل» از این مرز امن عبور کند، بودن در کنار مردمی بود که زندگی شان دست و پنجه نرم کردن با نابودی سیستماتیک و تلاش برای بقاست. وی از فاصله ها گذشت تا با ایستادن در کنار مردمی که در برابر سکوت شرم اور مدعیان «حقوق بشر» مقاومت را زندگی می کنند، پایبندی به آرمان ها و باورهای بالای انسانی را ارج نهد. 

با این اوصاف برای آنها که هرگز «راشل کوری» را فراموش نمی کنند، وفاداری به وی در واقع وفاداری به آرمان اوست. باید به احترام او از جا بلند شد و فریاد زد: «فلسطین، آرمان من است».

پی نوشت:

1) «راشل كوری زن 23 آمریكایی متولد المپیا در واشنگتن كه از داوطلبین جنبش همبستگی بین المللی بود در نوار غزه توسط ارتش اسرائیل به قتل رسید. راشل بر سر راه یك بولدوزد كه به طرف او می آمد ایستاده بود. وقتی بولدوزر از توقف خودداری كرد او از خرابه هایی كه جلوی آن جمع شده بود بالا رفت تا با توجه به این كه ژاكت فلوروسنس نیز به تن داشت مستقیم مقابل چشم راننده قرار بگیرد. بولدوزر به پیشرفت خود ادامه داد تا او زیر خرابه ناشی از ویرانی از چشم پنهان شد. پس از ناپدید شدن او راننده به پیشروی ادامه داد تا درست بر بالای پیكر او قرار گرفت راننده تیغ بولدوزر را عقب نكشید و پیكر راشل توسط آن درهم شكسته شد بعد راننده عقب رفت بطوری كه بطور مشخص از روی پیكر او رد شود. هفت تن فعالین دیگر به طرف پیكر راشل دویدند. یك آمبولانس او را به بیمارستان النجار رساند كه راشل آنجا چشم از دنیا فروبست.» (بخشی از بیانیه جنبش همبستگی بین المللی در رابطه با قتل دانشجوی آمریكایی توسط ارتش اسرائیل – منبع)
3) لینک ویدئوی ضرب و شتم وحشیانه کنش گران بین‌المللی توسط سربازان اسرائیلی!
4) نقل قول از مصاحبه وی با شبکه خبری میدل ایست در چهارده مارس 2003. (از مدخل ویکی پدیای فارسی)


۱۳۹۱ شهریور ۱, چهارشنبه

«تبعید» متقاضیان پناهندگی در استرالیا به جزیره کوچکی در دل دریاها


خبر چنین است:
"جناح اپوزيسيون دولت استراليا در پارلمان این کشور روز سه‌شنبه، ۲۴ مردادماه، اعلام کرد از تصميم جوليا گيلارد، نخست وزير استراليا، برای انتقال پناهجويان به جزاير کوچک نائورو و پاپوآ گينه نو واقع در اقيانوس آرام حمايت می‌کند." (1)
خواندن تیتر و حتی متن این خبر برای درک عمق «ضد بشری» بودن این تصمیم کافی نیست. برای درک بهتر، باید «نائورو» (Nauru) را در اطلس جستجو کنید (2). تنها وقتی مکان جغرافیایی این جزیره را ببینید، می توانید درک کنید که «تبعید» پناهجویان به این جزیره ی دورافتاده چه معنایی دارد. یعنی هزاران پناهجویی که کشور خود را ترک کرده اند و توانسته اند پس از طی مسیری که سالانه صدها نفر را قربانی می کند، پس از مدت ها انتظار پاسخ درخواست پناهندگی شان، بنا به تصمیم دولت استرالیا که با حمایت جناح اپوزیسیون همراه بود، به جزیره کوچکی در دل آب های آزاد، یعنی جایی در چند هزار کیلومتری کشوری که درخواست پناهندگی داده اند، و حدود دو هزار کیلومتر دورتر از اولین کشور نزدیک، تبعید می شوند.
اغراق نیست اگر بگوییم، خواندن خبری شبیه آن چه در روزنامه های امروز می شد دید، در یک کتاب تاریخ که انعکاس دهنده ی تصمیم مشابهی در زمان دولت های استعماری یا دولت های فاشیستی باشد، ممکن است برای بسیاری از همین مردم استرالیا تکان دهنده باشد.
عمق فاجعه نهفته در این خبر، وقتی نمایان می شود که به حمایت جناح به اصطلاح اپوزیسیون، از این تصمیم «ضد بشری» دولت استرالیا توجه کنیم. حمایت اپوزیسیون دولت مستقر، در واقع نشان دهنده همراهی و حمایت اراده سیاسی همه جانبه «مردم» استرالیا از این تصمیم «ضد بشری» است. به زعم من، این خبر نمونه روشنی است که عمق تناقض ساز و کار دولت های به اصطلاح «دموکراتیک» امروزی را در «نمایندگی» اراده «مردم» نشان می دهد. دولت هایی مدعی «دموکراسی» و «حقوق بشر» که تنها به میانجی صندوق رای مشروعیت نمایندگی مردم را حتی در اتخاذ چنین تصمیم های «ضد بشری» دارا هستند.
وقتی این تناقض آشکار می شود که نگاهی به جایگاه استرالیا در چارت های مربوط به «شاخص دموکراسی» (3) و یا شاخص های «توسعه انسانی» و «حقوق بشر» بیاندازیم که در همه این چارت ها و آمارها این کشور در زمره «بهترین ها» در دنیا قرار دارد.

پانوشت:

۱۳۹۰ بهمن ۱۸, سه‌شنبه

به حرکت اعتراضی پناهجویان بپیوندیم




در اولین ساعات بامدادی بیست و نهم ژانویه، در هایم پناهجویی ورتسبورگ در ایالت بایرن آلمان، یکی از پناهجویان با ملحفه خود را از پنجره اتاق حلق آویز کرد و به تلاش اش برای یافتن امکانی برای زیستن به مثابه یک انسان در جامعه بشری پایان داد. اما محمد رهسپار، اولین و تنها دردمندی نیست که ظلم حاکم بر سرزمین محل اقامتش و رنج مهاجرت پر خطرش با ستم ناشی از سیستم حاکم بر سرزمینی که به آن پناه آورده است پیوند می خورد و به عنوان پناهجو در برزخی قرار می گیرد که مجموعه ای از بلاتکلیفی و سردرگمی، نگرانی و ترس از بازگشت به وطن، محدودیت های بهداشت، غذا، درمان، … و محرومیت های غیر انسانی، اهانت و تحقیر، … ستمی مضاعف را بر وی که درد دوری از خانه و خانواده، افسردگی و تنهایی و خاطرات دردناک گذشته و … بخشی از زیست روزانه اش شده است، تحمیل می کند تا جایی که جانش را به لبش می رساند … .

اما چه باید کرد؟ مسلما پاسخ، فرو خوردن خشم و تحمل ستم روزمره و مداوم نیست، از طرفی مظلوم نمایی برای جلب توجه و عنایت دیگران، در جهت کسب کمک های مقطعی "بشردوستانه" نیز در شرایط موجود تغییری ایجاد نمی کند. در برابر ستم - فارغ از زمان و مکان اعمال آن - باید ایستاد و مبارزه کرد. باید با سر دادن فریاد اعتراض، ستم پنهان شده در ژست حقوق بشری  اتوریته ریاکار را تا حد ممکن عریان کرد و در جهت تغییر تلاش کرد. پناهجویی که با ترک دیار خود و مهاجرت به سرزمین متعهد به "حقوق بشر"، به جایگاهی که مد نظرش بوده دست نیافته است، باید برای ایجاد امکان زندگی در جایگاه انسانی، خود قدم بردارد.

قدم اول برای شکل دهی مقاومت در برابر ستم، پیوند یافتن بدن های رنجور ولی معترض پناهجویان است. زندگی جمعی در هایم ها و کمپ ها، نقطه قوت همه پناهجویانی است که هویت شان به عنوان پناهجو هیچ ارتباطی به سرزمین مادری، زبان، فرهنگ، دین، رنگ پوست، جنسیت و … نداشته و در عوض مشکلات و دردهای مشترکی دارند که در کنار هم می توانند به خواسته ها و حقوق و نیازهای عمومی شان دست یابند.

ما به عنوان گروهی از پناهجویان مقیم ایالت بایرن آلمان، با تمام وجود به حرکتی که آغاز شده است متعهدیم و  باور داریم که در صورت پایبندی به این حرکت، جمع های پناهجویی معترض و همبسته شکل خواهند گرفت و به خواسته هایشان دست خواهند یافت حتی اگر این مهم در دوران پناهجویی ما محقق نشود. همبستگی و همراهی پناهجویان از هایم های مختلف، می تواند در روند یک مبارزه جمعی با تاکید بر دستیابی به اهداف مشخص محلی در کوتاه مدت، به جریانی قوی در جهت تغییر شرایط غیر انسانی پناهجویان در ایالت بایرن آلمان بدل گردد. هر چند به باور ما، به محض شکل گیری تجمعات اعتراضی و انجام اقدامات اولیه، امکان این که پناهجویان هایم های سایر ایالات کشور آلمان و حتی پناهجویان کشورهای دیگر نیز پا به عرصه بگذارند بسیار زیاد است.

ما از همه جمع های پناهندگان، مهاجران، دانشجویان، تشکل های سیاسی، جمع های مدافع حقوق بشر، جمع های مخالف جنگ، و همه کسانی که برای ساختن دنیایی بهتر تلاش می کنند درخواست حمایت می کنیم. همراهی و حمایت شما از هر طریق و به هر مقیاسی که باشد، برای تقویت و گسترش این حرکت اعتراضی بسیار مغتنم و مفید خواهد بود. لطفا توجه فرمایید که ما در جهت سازمان دادن حرکت اعتراضی در راستای تغییر وضعیت دشوار پناهجویان تلاش می کنیم و در عین حال که معتقدیم مبارزه با مولد ستم سبب هم پوشانی جریان های تحول خواه می گردد، اما تاکید می کنیم که هدف از این حرکت اعتراضی مطرح کردن و دستیابی به خواسته های پناهجویان بوده و از شما به عنوان حامیان این جریان، خواهشمندیم در این راستا به ما بپیوندید.

ما؛ شماری از پناهجویان ایرانی، افغانی، کرد، عراقی و …  از هایم های مختلف پناهندگی در ایالت بایرن، در اولین حرکت اعتراضی از دریافت بسته های غذایی هفتگی خود، خودداری نموده و حتی با وجود تهدیدها و فشارهای وارد شده، به نافرمانی خود ادامه دادیم تا نشان دهیم تا دست یابی به خواسته هایمان آرام نخواهیم نشست. اما در حرکت بعدی؛ در حال شکل دادن و هماهنگی یک تجمع اعتراضی هستیم، چرا که معتقدیم "خیابان" - همچون همیشه - بهترین مکان برای پیوند خوردن بدنه های معترض و حامی، و نیز بهترین مجال برای بیان خواسته ها و اهداف این حرکت، مستقیما از زبان خود معترضان می باشد.

از این رو از همه کسانی که امکان همراهی دارند خواهشمندیم با پیوستن به تجمع اعتراضی که برای ساعت 13:00 روز 13 فوریه در مکان "Würzburg Hauptbahnhof " توسط پناهجویان ایالت بایرن سازمان داده شده است، ما را در برگزاری هر چه پر رنگ تر و توانمندتر آن یاری نمایید. فراموش نکنیم که شکل دادن هر چه موثرتر و منسجم تر اولین اعتراض جمعی خیابانی، در جهت تثبیت این حرکت اعتراضی، بسیار ارزشمند و پر اهمیت خواهد بود.


۱۳۹۰ آذر ۲۹, سه‌شنبه

کنشگران جوان و تفکر انتقادی گم شده


بیراه نیست اگر بگوییم بسیاری از "اکتیویست" های جوان امروزی فعالیت سیاسی را (به طور جدی) پس از جنبش اعتراضی مردم در سال 88 آغاز نموده اند. تا پیش از روزهای خیابان، عرصه سیاست از جوانان گرفته شده بود و جوانان از کنش سیاسی بیزار بودند. البته سیاست گریزی نسل جوان تا قبل از حوادث اخیر دلایل خاص خود را دارد که بیان آنها از حوصله خارج است. اما این سیاست گریزی سبب شده، جوانان تازه سیاسی شده فاقد پیش زمینه مطالعاتی در زمینه مفاهیم و دانش اجتماعی-سیاسی باشند. با این تفاسیر قابل درک است که چرا بسیاری از این کنشگران با انگیزه جوان به سادگی به بازوهای جریان سیاسی مدعی در جنبش اعتراضی تبدیل شدند. این را هم لحاظ کنید که آن وقت ها هنوز "رسانه های سبز" به طور کامل جنبش را مصادره نکرده بودند و بودن در یک جبهه علیه سرکوب سیستماتیک و نبود (و یا ضعف) یک حریان بدیل مترقی و تحول خواه، سبب ایجاد نوعی سمپاتی کاذب شده بود. از این رو کم بودند کسانی که توانستند به طور خودبنیاد از سلطه گفتمان اصلاح طلبان سبز خارج شده و صداهای مستقل خود را داشته باشند. به این ترتیب بسیاری از اکتیویست های کم تجربه بازوهای جریان راست دینی منتقد دولت کودتا شدند. این نکته را هم اضافه کنیم که فوران ارتجاع در ساختار حاکم، به خصوص از جانب دولت مستقر، سبب ضعف دیدگان اکتویست ها در برابر مواضع و دیدگاه های ارتجاعی و ضد روشنفکری گفتمان مسلط بر جنبش شد.
اکنون اما بیش از دو سال از روزها و ماه های حضور خیابانی می گذرد. اغراق نیست اگر بگوییم محتوا و تعداد رخدادهای سیاسی مردمی صورت گرفته در این مدت، نسبت به چند دهه اخیر کم سابقه بوده و تجربیات ارزشمندی را به ارمغان آورده است. از طرفی انتظار می رود مرور سیاست گذاری اصلاح طلبان قسم خورده همچون خاتمی و نیز تشکل های مدعی رهبری جنبش (شورای هماهنگی راه سبز امید) و جریانات وابسته، چشم های بسته و یا نیمه باز فعالان جوان را به تضاد موجود بین گفتمان آنها و سیاست مردم بینا کرده باشد. از سوی دیگر به لطف میزان انبوه تولیدات متنی در این مدت و نیز در دسترس بودن نسخه پی دی اف بسیاری از کتب سیاسی-اجتماعی، عطش جوانان در کسب دانش مربوطه نیز بی خوراک نمانده است. از این رو دلایلی (نظیر آن چه در ابتدا اشاره شد) که در جواب انتقادات به عملکرد فعالان جوان تا حدی موجه به نظر می رسید، امروز دیگر اعتباری ندارند و بیان آن دلایل تنها نشان از مسئولیت گریزی دارد و به درد آنهایی می خورد که ژست فعال سیاسی بودن برایشان هدف است.
آن چه انتظار می رود، سیر تکاملی کنشگران در مسیر کسب آگاهی (سیاسی-اجتماعی) و آزاد اندیشی است. سیری که خرد کنشگر تعیین کننده جهت آن است. اما آن چه امروز در بین بسیاری از کنشگران مشاهده می کنیم، چندان تطابقی با انتظارات ما ندارد. کافی است سری به فضای شبکه های مجازی (فیسبوک) بزنیم و مواضع و نظرات مختلف را در ارتباط با اخبار و یا رخدادهای سیاسی ملاحظه کنیم. گویی به محض شکل گیری باورها و دیدگاه ها، تفکر و تعقل کنشگر کانالیزه شده و روند تکاملی خردورزی اش متوقف می شود. پس از آن است که کنش گر در صدد دفاع از باورهایش بر می آید و در عین حال که خود را بی طرف می پندارد، با رویکردی جانبدارانه به پیرامون می نگرد. کنشگری که قرار بود با اتکا به خرد و پویایی تفکری انتقادی اش پوسته ها را کنار بزند و به اصطلاح بخش های تاریک نگاه داشته شده از واقعیت موجود را در برابر توده های مردمی روشن سازد، خود بخش هایی از واقعیت رادر تاریکی رها می کند و حتی بعضا سعی می کند با سایه افکندن از روشن شدن برخی حقایق جلوگیری کند. کنشگر از تفکر انتقادی اش؛ یعنی از آن چه باید چراغ هدایتش باشد و به تعالی برساندش، به نحوی سلیقه ای و ناقص بهره می برد و به این طریق فردیتش را از دست می دهد. به عبارتی خردش را به حالت مستقل به خدمت نمی گیرد.
این داستان بین فعالان لیبرال و راست بیشتر اتفاق می افتد. هر چند خود این دسته از کنشگران لیبرال بودن نحله فکری شان را تکذیب می کنند و به زعم شان از ایدئولوژی فرار می کنند. حال آن که ایدئولوژی گریزی خود برآمده از ایدئولوژی مسلط در وضعیت موجود است. در واقع اغلب کنشگران در تقابل با حاکمیت تمامیت گرا و استبدادی، دموکراسی پارلمانی کشورهای غربی را بدیل مطلوب می یابند. تا اینجا مشکلی نیست، آزادی عقاید و باورهاست. اما داستان از زمانی آغاز می شود که آنها در صدد دفاع از بدیل مطلوبشان بر می آیند. ابتدا با استدلال هایی که خود آنها را کافی و منطقی دریافته اند، به انتقادات مطرح شده (عموما از طرف فعالان چپ) پاسخ می دهند. اما کم کم (در بعضی موارد ناگهانی!) به مرحله ای می رسند که با تمام توان از لیبرال دموکراسی موجود دفاع می کنند و چشم هایشان را به بسیاری از حقایق می بندند. نگرش انتقادی شان را صرفا در تقابل با باورهای مخالف به خدمت می گیرند. نور را به بخشی از دیوار می اندازند که آن چه دیده می شود تضادی با باورهایشان نداشته باشد. گویی از روشن شدن بخش هایی از تاریکی می هراسند. بدین ترتیب کنشگرانی که قرار بود به پرچم داران شعار معروف روشنگری - "در به کارگیری فهم خود شهامت داشته باش (کانت)" - بدل شوند، شهامت استفاده مطلوب از فهم شان را از دست می دهند. از این پس به تقویت باورها و افکاری که قبلا شگل گرفته اند می پردازند، به نحوی که به مرور زمان امید به تغییر بنیادی عقایدشان کمرنگ و کمرنگ تر می شود. عجیب اینجاست که هر چه تفکر انتقادی در کنشگر بیشتر خفه شده باشد، بیشتر ژست روشنفکری می گیرد و القابش نیز بیشتر می شود.
بگذارید مثالی بزنم و حرف را کوتاه کنم. سه نوشته زیر، یادداشت های (استاتوس های) دیوار فیسبوک یکی از کنشگران لیبرال است. نگارنده یادداشت های زیر لقب ژورنالیست را نیز با خود یدک می کشد که طبعا توقع را از سطح معمول بالاتر می برد. این را هم عرض کنم که بسیاری از فعالان با تجربه تر لیبرال نیز یادداشت های زیر را تایید کرده اند. هر چند متاسفانه مواردی از این دست کم نیستند و احتمالا شما با مواردی مشابه بارها برخورد داشته اید. خود بخوانید و قضاوت کنید:


1) "آینده‌ی خاورمیانه روشن است، «بهار عربی» دارد شکوفه می‌دهد؛ در "مصر"، اخوان‌المسلمین از تمکین به شورای نظامی و قانون اساسی سکولار خبر می‌دهد، در "تونس" یک کنش‌گر حقوق بشر لائیک سوگند ریاست‌جمهوری ادا کرده است، در دولت موقت "لیبی"، به رهبری کنش‌گران حقوق بشری، بخشش گسترده‌ی تمام مبارزان مسلح حکومت قذافی در دستور کار قرار گرفته و سرانجام «سوریه»...مردم پس از ده ماه هنوز ایستاده‌اند تا یک دیکتاتور بی‌رحم دیگر را سرنگون کنند. خاورمیانه‌ی ۲۰۱۱ نشان‌های اروپای شرقی ۱۹۸۹ را در دل خود جای داده است!"


2) "آن‌ها ابتدا به ساختمان بورس حمله کردند، بعد خیابان‌ها را بند آوردند، بعد پارک‌ها را اشغال کردند، پارک‌های زیبا بدل به دست‌شویی آن‌ها شده بود، بوی تعفن، شهروندان را می‌آزرد، دیروز به ساختمان‌های مردم آسیب می‌رساندند، امروز به بندرهای عمومی و خصوصی حمله کردند، سد راه ورود و خروج کالاهای مردم شدند، خیابان‌های منتهی به بندر را بستند … آن‌ها اوباشند، اوباشان «اشغال وال‌استریت»، انتظار رفتار اخلاقی و قانونی و انسانی از مشتی اوباش بسیار گزاف است اما برتری چشم‌نواز لیبرال‌دموکراسی در این است که حتا «اوباش‌ها» را هم تحمل می‌کند، آن‌ها را سرکوب نمی‌کند!"


3) "آخرین نظامیان آمریکایی نیز از عراق رفتند؛ آن‌ها در تنها ۸ سال توانستند، جهان را از شر صدام آسوده سازند، عراق جدیدی بنیان نهند، آزادی و استقلال را به ملت عراق هدیه کنند، یک نمونه‌ی بی‌بدیل «دموکراسی» را به خاورمیانه تحویل دهند و سرانجام هم ثبات و امنیت را به عراق تازه بازگردانند. «نفت عراق» هم برای عراقی‌ها باقی ماند. تاریخ سال‌ها سال بعد، شجاعت "جرج بوش" را در آغاز این جنگ پربازده خواهد ستود.
وقت آن است که بگوییم؛
"Thank you America & Good luck America"
George W. Bush
USAdarFarsi (وزارت امورخارجه آمریکا به زبان فارسی)
"Miss me yet?"- George W. Bush (www.bushfans.com)"


بد نیست در پایان تاکید کنم که سلیقه ای شدن نگرش انتقادی و یا از دست دادن آن، مختص لیبرال ها نیست. برخی از فعالان چپ فرقه ای نیز در سیری مشابه درگیر این معضل می شوند و جزم گرایی کم کم بر خردگرایی شان می چربد. با این حال گسترش این معضل در بین فعالان لیبرال همچون پیشرفت بیماری اپیدمی است. چرا که همانطور که عرض کردم مبتلایان نمی توانند با نگرشی انتقادی به سیاست های امپریالیستی کشورهای غربی، ستم طبقاتی سیستماتیک و یا روند فاجعه بار زمامداری سرمایه داری نظر کنند. نمونه حاد ماجرا را در یادداشت های دوست ژورنالیست مان دیدیم.